انواع تعریفواژه‌ها و اصطلاحات در روش تحقيق (Definition) 
اولا تعريف بايد طوري باشد که فضاي مفهوم به طور پايدار تثبيت شود؛ تا همه افراد از آن مفهوم، فقط يک مطلب را بفهمند و امکان تغيير مفهوم و تعبيرهاي گوناگون از آن، وجود نداشته باشد(شرط پايداري Consistensy).

ثانیا تعريف بايد به گونه‌اي دقيق باشد که بتوان آن مفهوم را به سادگي بررسي کرد؛ بدين معني که صفات و اصطلاحاتي که براي تعريف يک واژه به کار گرفته مي‌شوند، بايد دقيقاً تعريف شده، داراي فضاي مفهومي مشخص و صريحي باشند؛ به طوري که از يک سو از نظر تجربي قابل بررسي باشند و از سوي ديگر، نتوان آنها را به روش‌هاي گوناگون تعبير نمود.

دسته‌بندي تعاريف واژه‌ها در تحقيق

در يک دسته‌بندي، تعاريف واژه‌ها در تحقيق، به شرح ذيل است:
 1- تعریف مفهومی(وضعي یا نظری): تعاریف مفهومی عبارات یا کلامی هستند که واژه یا اصطلاحی گنگ و وسیع را تشریح می نمایند.
2- تعریف عملیاتی (شاخص سازی): درهر تحقیق باید مفاهیم با شاخص ها یا معرف ها و یا مصداق هایی مشخص شوند.
مثال: تعریف هنجار شکن : هنجار شکن چه کسی است (نظری) چه می کند؟(عملیاتی)
 3. تعريف تحليلي
4. تعريف تجزيه‌اي
5. تعريف چند مرحله‌ای
6. تعريف واقعي
۷. تعريف اسمي

سازه‌ها و متغيرها را مي‌توان به دو صورت «تعريف مفهومي و تعريف عملياتي» تعريف کرد. تعريف مفهومي به تعريف يک واژه توسط واژه‌هاي ديگر اشاره دارد و به عبارت ديگر، در اين تعريف، از واژه‌هاي انتزاعي و ملاک‌هاي فرضي استفاده مي‌شود. اين نوع تعريف، به شناسايي ماهيت يک پديده کمک مي‌کند و نقش مهمي را در فرايند منطقي تدوين فرضيه‌ها ايفا مي‌کند. تعريف مفهومي را بايد به تعريف عملياتي تبديل کرده تا بتوان آن را مشاهده کرد؛ براي مثال، هوش را مي‌توان ظرفيت يادگيري، توانايي تفکر انتزاعي يا فعاليت فکري تعريف کرد. اين تعريف مفهومي هوش، بايد به تعريف عملياتي تبديل شود تا بتوان آن را مشاهده کرد.

تعريف عملياتي

تعريف عملياتي، تعريفي است که بر ويژگي‌هاي قابل مشاهده استوار است. در اين بيان، عبارت «قابل مشاهده»، به نکته مهمي در تعريف عملياتي اشاره دارد. تعريف عملياتي، فعاليت‌هاي محقق را در اندازه‌گيري يا دست‌کاري يک متغير، مشخص مي‌سازد و به عبارت ديگر، تعريف عملياتي، راهنماي محقق در کار و شيوه انجام آن است. محقق ممکن است با يک سري از سازه‌ها مثل يادگيري يا اضطراب، سر و کار داشته باشد؛ قبل از آن که وي بتواند آنها را به صورت تجربي مورد مطالعه قرار دهد، بايد تصميم بگيرد که چه نوع رويدادهاي قابل مشاهده‌اي معرّف اين سازه‌ها مي‌باشند. زماني که يک مفهوم يا سازه به صورت عملياتي تعريف شود، نشان‌گر‌ها15 و اعمالي که بتوانند اطلاعات مربوط به آن مفهوم يا سازه را فراهم کنند، مشخص مي‌شوند. تعريف عملياتي بايد طوري انجام پذيرند که اگر پژوهش‌‌گران مختلفي در شرايط مشابه، به اندازه‌گيري سازه يا مفهوم مورد مطالعه بپردازند، نتيجه يکساني به دست آورند. بايد توجه داشت که تعريف عملياتي سازه‌ها، به آساني صورت نمي‌گيرد؛ زيرا تنها يک تعريف تجربي از آنها وجود ندارد؛ براي مثال، پرخاش‌گري، در برخي شرايط، آسيب رساندن عمدي به ديگري تعريف مي‌شود.

انواع تعريف عملياتي : دو نوع تعريف عملياتي وجود دارد؛ تعريف عملياتي اندازه‌پذير و تعريف عملياتي آزمايشي.
الف) تعريف عملياتي اندازه‌پذير عبارت است از عملياتي که بايد انجام پذيرد تا اندازه‌گيري يک مفهوم يا سازه، ميسر شود؛ براي مثال، پيشرفت تحصيلي را مي‌توان با نمرات فرد در يک آزمون استاندارد شده، تعريف کرد يا اين که «مفهوم خود» را مي‌توان به وسيله پرسش‌نامه «ادراک لياقت از خود» که داراي ويژگي‌هاي روان‌سنجي (قابليت اعتماد و اعتبار) است، مانند پرسش‌نامه هارتر،16 تعريف کرد.
برخي از نويسندگان (tuckman , 1988) تعريف عملياتي اندازه‌پذير را نيز به دو دسته پويا17 و ايستا18 تقسيم مي‌کنند. در تعريف عملياتي پويا، محقق به ثبت چگونگي رفتار آزمودني‌ها در شرايط مورد بررسي مي‌پردازد؛ در حالي که در تعريف عملياتي ايستا، نتيجه يا برون‌داد رفتار آزمودني مشاهده مي‌شود؛ براي مثال، تعريف عملياتي پويا در مورد هوش را مي‌توان بررسي فرايند تفکر فرد، هنگام مواجهه با مسئله بيان کرد و نمرات آزمودني‌ها در آزمون‌هاي ويژه هوش را به عنوان تعريف عملياتي ايستا در نظر گرفت.
ب) تعريف عملياتي آزمايشي عبارت است از ايجاد شرايط آزمايشي لازم (بر اساس نظريه‌هاي موجود)، براي بروز پديده مورد مطالعه که توسط پژوهش‌گر صورت مي‌گيرد؛ براي مثال، تعريف آزمايشي ناکامي به صورت عملياتي؛ عبارت از شرايطي است که در آن، فرد براي رسيدن به يک هدف، با مانع برخورد مي‌کند. با توجه به تعريف عملياتي ارائه شده در تحقيق، مي‌توان مقياس اندازه‌گيري متغير را مشخص کرد.
تعریف عملیاتی راه و روش تجربه کردن یا سنجش یک مفهوم را مشخص می سازد.پژوهش متکی به مشاهده است و بدون تعریف روشنی از انچه که باید مشاهده کرد،مشاهده تحقق نمی یابد.
تعریف های عملیاتی در پژوهش علمی ضرورت تام دارد،زیرا پژوهشگران را قادر به اندازه گیری متغیر های مورد نظر میکند.در هر مطالعه ای ضروری است که تعاریف عملیاتی هر دو متغیر مستقل ووابسته از پیش معلوم شود.تعریف عملیاتی یک متغیر محقق را وادار می کند تا مفاهیم انتزاعی را به شکل مشخص بیان کند.گاه پس از ناکامی از عملیاتی کردن یک متغیر کلیدی،پژوهشگر ممکن است نتیجه بگیرد که متغیر مذکور به گونه ای که در ابتدا در نظر گرفته شده بیش از حد مبهم است و باید از نو تعریف شود.از آنجا که تعریف های عملیاتی بیانی مشخص می یابند دقیقا می توانند آنچه را که مفاهیم مذکور بیان می کنند، برسانند. نکته ی آخر اینکه برای تعریف عملیاتی یک متغیر تنها یک روش مطمئنی وجود ندارد.هیچ تعریف عملیاتی وجود ندارد که همه را راضی کند. پژوهشگر باید تصمیم بگیرد که چه روشی برای دستیابی به یک تعریف عملیاتی در مورد مسئله پژوهشی خاص او مناسب ترین است.

فرضیه:بیان روابط موقت بین دو یا چند متغیر در یک مسأله تحقیق است که جهت سنجش به تجربه وآزمایش در می آید. (پاسخ تست ۲۹)
فرضيه حدس بخردانه اي درباره رابطه دو يا چند متغير است كه به صورت جمله اي خبري بيان شده و نشانگر نتايج مورد انتظار است( مقيمي ، 1383، 22) .دربياني ديگر ، فرضيه حدسي است زيركانه و علمي كه بايد به كمك واقعيات ( داده ها) مورد بررسي قرار گرفته و سپس تاييد يا رد گردد. ( نگهبان ، 1384، 6 نقل در تقي زاده ، 1386، 16).

تفاوت فرضيه و نظريه:  نظريه و قوانين عمدتا مشتمل بر قضاياي کلي و عمومي هستند و به مورد خاصي تعلق ندارند و مي توانند مصاديق زيادي داشته باشند . در حالي که فرضيه حالت کلي ندارد و مختص مساله تحقيق است که از قضاياي کلي ناشي مي شود ولي در يک قلمرو خاص شکل ميگيرد .

اعتبار: منظور از اعتبار میزان دقت شاخص ها و معیارهایی استکه در راه سنجش پدیده مورد نظر تهیه شده اند.

روایی:در واریی منظور این است که آیا ابزار سنجش دارای ویژگی تکرار پذیری هست یا خیر یعنی در صورت تکرار عملیات تحقیق می توان به نتایج مشابه رسید یا خیر

 شناخت Knowledge در تمام انواع خود (اجتماعی، انتزاعی، فیزیکی و...) فرایندی چندجانبه، به هم پیوسته، نسبی و تغییرپذیر است که به ویژه در سه سطح هستی شناسی، معرفت شناسی و روش شناسی روی می دهد و فرد کنشگر را از نقطه ی نادانی به روشنایی دانستن هدایت می کند.تلاش برای شناخت پاسخ به نیازهای متعدد بشری است. نیاز به دانستن، نیاز به کنجکاوی، نیاز به پیشرفت ... و هرچه نیازها پیچیده تر شوند ابزارها دقیق تر و در نتیجه شناخت ها چندجانبه تر میشوند.

در تعریف علم گفته‏اند: العلم هو الصوره الحاصله من الشى عند العقل؛ علم عبارت است از صورتى که از شى‏ء نزد عقل و قوه مدرکه حاصل مى‏شود، مانند علم به فلان شخص یا به حیوان و مثلث و کره و فلز و این که زمین کروى است. محمد خوانسارى، منطق صورى، ج 1، ص 4؛ محمد رضا مظفر، المنطق، ص۱۴

مقصود از »صورت« که در تعریف علم آمده است مفهوم و معنى ذهنى است، نه صورت در مقابل ماده فلسفى، به عبارت دیگر مراد این است: وقتى به شى‏ء خارجى عالِم مى‏شویم، وجود خارجى آن شى‏ء پیش قوه درک کننده و عالِم شونده ما حاضر نمى‏شود بلکه صورتى از آن نزد آن قوه حاضر مى‏شود که ما بوسیله آن صورت که کاملاً به آن شى‏ء خارجى منطبق است، به آن شى‏ء عالِم مى‏شویم، مثل این که در آیینه صورت اشیا مى‏افتد، نه خود اشیا. این علم را که صورت شى‏ء پیش عالِم حاضر مى‏شود، نه خود شى‏ء، علم حصولى مى‏نامند، در مقابل علم حضورى که خود شى‏ء معلوم پیش عالِم حاضر است، مثل آگاهى ما از خودمان، یا حبّ و بغض و حالت ترس و شادى که در خود احساس مى‏کنیم. هنگامى که دچار ترس مى‏شویم این حالت روانى را مستقیماً و بدون واسطه مى‏یابیم، نه این که به وسیله صورت یا مفهوم ذهنى آن را بشناسیم. (محمد تقى مصباح یزدى، آموزش فلسفه، ج 1، ص 153 - 154.)

شايد اولين پاسخي كه به سوال بالا داده مي‌شود پاسخ منفي است چرا كه مقسم كلي و جزئي در منطق قديم «مفهوم» است و مفهوم در برابر شيء است. بنابراين، تقسيم مفهوم به كلي و جزئي تقسيمي درون‌ذهني است اما تمايز مفهوم - شيء تمايزي برون‌ذهني است زيرا در حقيقت تمايز ذهن و عين است.

نگاه تاريخي به مسئله اين پاسخ منفي را برنمي‌تابد چون تقسيم مفهوم به كلي و جزئي از ديدگاه بسياري از منطق‌دانان قديم مردود است و تنها افضل الدين خونجي و پيروانش بوده‌اند كه اين تقسيم را پذيرفته‌اند! حتي صدرالمتالهين تصريح كرده است كه مفهوم فقط كلي است و جزئي چيزي نيست جز شيء خارجي و عيني! علامه طباطبايي و جوادي آملي نيز در دوران معاصر به نادرستي تقسيم مفهوم به كلي و جزئي اشاره كرده‌اند.

براي بررسي تاريخي مسئله، ابتدا به ارسطو مي‌پردازم. ارسطو به صراحت به تمايز كلي و جزئي پرداخته استارسطو به تمايز گزاره‌هاي كلي و جزئي نيز پرداخته است اما اين تمايز ربطي به تمايز مفاهيم كلي و جزئي ندارد زيرا موضوع و محمول در گزاره‌هاي كلي و جزئي همواره مفهومي كلي است.؛ اما اديب سلطاني آن را به كلي و فردي ترجمه كرده است:

«برخي از معناها كلي‌اند، و پاره‌اي فردي، - نگريسته‌ي من از «كلي» آن است كه به طبيعت خود بر چيزهاي بسيار حمل مي‌شود، ولي «فردي» آن است كه چنين نيست؛ براي نمونه «انسان» از حدهاي كلي است، ولي كالّياس از حدهاي فردي منفرد است» (ارسطو، ۱۳۷۸، ارگانون، در پيرامون گزارش 17a39-17b2 ص ۷۶-۷۷).

این در حالی است که مترجمان عرب آن را به «كلي و جزئي» برگردانده‌‌اند:

«كانت المعاني بعضها كليا و بعضها جزويا ... و مثال ذلك ان قولنا «انسان» من المعاني الكلية و قولنا «زيد» من الجزوية» (به نقل از فارابي، 1409ق، المنطقيات للفارابي، ج 2، شرح العبارة، ص 62).

چنان كه ديده مي‌شود، ارسطو مقسم كلي و جزئي را معاني قرار داده است و نه مفاهيم و يا تصورات. مفهوم و تصور امري ذهني است در حالي كه معنا امري عيني و بين‌الاذهاني است. معناي يك لفظ همان مقصود از لفظ است و مي‌دانيم كه مقصود از لفظ «كالياس» يا «زيد» فرد عيني خارجي است نه مفهوم و تصوري كه از او در ذهن داريم. وقتي مي‌گوييم «زيد آمد» مقصود اين است كه خود زيد آمد نه اينكه مفهوم زيد آمد.

فارابي نيز مقسم كلي و جزئي را معنا قرار داده است:

«كلّ معنى يدل عليه لفظ فهو اما كلّي و امّا شخص» (فارابي، 1408ق، المنطقيات للفارابي، ج 1، ص 28).

كلمه «شخص» به جاي جزئي نشانگر فرد خارجي و عيني است كه متشخص است و نمي‌تواند كلي باشد.

ابن‌سينا مقسم كلي و جزئي را «لفظ» گرفته است نه معنا يا مفهوم، اما تقسيم او نيز به گونه‌اي دلالت دارد بر اينكه الفاظ كلي به مفاهيم و الفاظ جزئي به اشيا اشاره مي‌كنند:

«اللفظ المفرد إما أن يكون معناه الواحد الذي يدل عليه لا يمتنع فى الذهن، من حيث تصوره، اشتراك الكثرة فيه على السوية، بأن يقال لكل واحد منهم إنه هو، اشتراكا على درجة واحدة، مثل قولنا: الإنسان؛ ... و إما أن يكون معناه بحيث يمتنع فى الذهن إيقاع الشركة فيه، ... كقولنا زيد؛ ...؛ فإنّ الواحد من معانيه هو ذات المشار إليه، و ذات هذا المشار إليه يمتنع فى الذهن أن يجعل لغيره، اللهم إلا أن لا «2» يراد بزيد البتة ذاته، بل صفة من صفاته المشترك فيها. ... فالقسم الأول يسمى كليا، و الثاني يسمى جزئيا (الشفاء المدخل ص 26-27).

عبارت «ذات المشار اليه» تصريح بر اين است كه لفظ جزئي بر شيء خارجي مورد اشاره دلالت دارد نه بر تصور و مفهوم ذهني كه قابل اشاره نيست. بنابراین تفاوت تصور و مفهوم به مثابه تفاوت روش استقراء است و قیاس چون تصور میز که بر کل میزها است و مفهوم بر همان میزی که به آن اشاره دارم (جواب تست ۳۳)

نخستين كسي كه مقسم كلي و جزئي را از لفظ يا معناي لفظ به مفهوم منتقل كرده است افضل الدين خونجي است:

«كل مفهوم فإمّا جزئي ... و إمّا كلي» (خونجي، 1389، كشف الاسرار عن غوامض الافكار، ص 24).

شايد گفته شود مقصود خونجي از «مفهوم» نه تصور ذهني بلكه همان معناي لفظ است كه مي‌تواند عيني و خارجي باشد؛ اما اين احتمال صحيح نيست زيرا او به كلمه «تصور» تصريح كرده است:

«كل مفهوم فإمّا جزئي إذا كان بحيث يمنع نفس «تصوره» من اشتراك كثيرين في صدقه عليها؛ و إمّا كلي» (همان).

البته در عبارت ابن‌سينا نيز كلمه «تصور» آمده است و اين كار مقايسه و تطبيق را دشوار مي‌كند. شايد بتوان گفت كه ابن‌سينا با چنين عبارت‌پردازي‌هايي مقدمات لازم براي انحراف امثال خونجي را فراهم آورده است و شايد حتي بتوان گفت كه خود ابن‌سينا، دست كم در اينجا، به تمايز مفهوم و معنا (يا تمايز تصور و مفهوم) چندان توجه نكرده است.

در آثار متاخران، مانند تفتازاني در تهذيب المنطق و مظفر در المنطق، رويه خونجي در مقسم قرار دادن مفهوم براي كلي و جزئي مورد قبول قرار گرفته است؛ اما برخي از فيلسوفان مانند ملاصدرا به سخنان فارابي و ابن‌سينا بازگشته‌اند:

«الكلي على الاصطلاح الذي معناه ... أنه يحتمل الشركة (أو لايمنع الشركة) يمتنع وقوعه في الأعيان فإنه لو وقع في الأعيان حصلت له هوية متشخصة غير مثالية فلا يصح فيها الشركة» (صدرالمتألهين، الاسفار الاربعة، ج 2 ص 8).

او درباره جزئي مي‌گويد:

«و الحق أن تشخص الشي‏ء بمعنى كونه ممتنع الشركة فيه بحسب نفس تصوره- إنما يكون بأمر زائد على الماهية مانع بحسب ذاته من تصور الاشتراك فيه فالمشخص للشي‏ء بمعنى ما به يصير ممتنع الاشتراك فيه لا يكون بالحقيقة إلا نفس وجود ذلك الشي‏ء كما ذهب إليه المعلم الثاني» (همان ص 10).

شبيه اين سخن را علامه طباطبايي نيز آورده است (نهاية الحكمة، ص 74-76). همه اينها نشان مي‌دهد كه تقسيم مفهوم به كلي و جزئي خطا استالبته تقسيم مفهوم به كلي و جزئي به معاني ديگري بررسي شده است كه ربطي به بحث فعلي ما ندارد؛ براي نمونه، تعريف مفهوم جزئي به مفهومي كه با حس يا مانند آن به خارج از ذهن مرتبط مي‌شود و تعريف مفهوم كلي به مفهومي كه از هر گونه ارتباط با عالم خارج محروم است. در اين تعريف جديد كه ربطي به قابليت حمل بر كثيرين ندارد، مفاهيم حسي، خيالي و وهمي جزئي هستند و مفاهيم عقلي كلي هستند. من اين تعريف از كلي و جزئي را تعريف فلسفي يا روانشناختي آن دو مي‌نام و تعريف كلي و جزئي به مفهوم و شيء را تعريف منطقي آن دو نام مي‌نهم.تحقیق ابزار رسیدن به شناخت است. اینکه چرا تحقیق می کنیم ؟ می تواند پاسخ های متعددی داشته باشد. از جمله اینکه تا بیشتر بدانیم و بهتر نیازهایمان را برطرف کنیم. به اهدافی که در زندگی مدنظر داریم برسیم. کیفیت و امنیت و ضریب اطمینان اعمال مان را افزایش دهیم و به پیشبرد علم و تخصص خود نیز یاری رسانیم. زيرا تقسيم شيء به نفسه و غيره است و سبب مي‌شود قسيم الشيء قسم الشيء بشود. بنابراين، مفاهيم همگي كلي‌اند و اشيا همگي جزئي‌اند و هيچ مفهومي جزئي نيست.

بر اين اساس، نتيجه مي‌گيرم كه تمايز مفهوم – شيء نزد فرگه همان تمايز كلي – جزئي نزد بيشتر منطق‌دانان و فيلسوفان قديم است. بنابراين، برخلاف دكتر ضياء موحد كه تمايز مفهوم – شيء را يكي از نوآوري‌هاي مهم فرگه به شمار مي‌آورد و تقسيم سه‌جزئي گزاره به موضوع – محمول – رابطه را محكوم مي‌كند و تقسيم دو جزئي فرگه بخش اسمي – بخش محمولي را از تمايز مفهوم – شيء بيرون مي‌كشد، بر خلاف ايشان، مدعي هستم كه اين تمايز نه تنها نوآوري نيست بلكه از زمان ارسطو شناخته شده بوده است و تنها در مقطعي از زمان، برخي از منطق‌دانان مسلمان كمي آن را به انحراف كشانده بوده‌اند.

به گمان من، تحليل سه جزئي يا دو جزئي براي گزاره اتمي و شخصي «زيد انسان است» هيچ نكته مهمي ندارد كه اين همه درباره آن سخن رانده‌اند! در نظريه مجموعه‌ها، اين جمله به صورت سه‌جزئي «zÎA» و در منطق محمول‌ها به صورت دوجزئي «Az» تحليل شده است و به گمان من، هيچ يك از اين دو تحليل بر ديگري برتري ندارد. به گمانم، اهميت دادن بيجا به سه جزئي يا دو جزئي بودن گزاره‌هاي اتمي نه از خود فرگه بلكه از جناب پيتر گيچ است كه ضياء موحد نيز در اين زمينه پيروي او است. براي مطالعه بيشتر در اين زمينه مراجعه كنيد به كتاب «از ارسطو تا گودل» دكتر موحد ص 28-29 و 32 و نيز كتاب «درآمدي به منطق جديد» ايشان ص 284، 331-332 و 336.

براي بحث از كلي و جزئي در منطق قديم نيز مراجعه كنيد به مقاله «كلي و جزئي» از عسكري سليماني اميري كه در زمستان 1382 در نشريه معرفت فلسفي شماره 2 ص 207-232 منتشر شده است. مباحث مربوط به اين پست در صفحات 208 و 220-221 آمده است.

چگونگی انجام تحقیق نیز در سه سطح هستی شناسی، معرفت شناسی و روش شناسی – با تاکید بر دو مورد اخیر- مورد بررسی اجمالی قرار گرفت که باید ابتدا نوع تحقیقمان را مشخص کنیم. لایه های فرایند تحقیق و روش های قیاسی، استقرایی یا منطق نوین مناسب را برگزینیم. در جامعه شناسی و مطالعه جوامع خرد را بررسی کرده و نهایتا بصورت یک طرح کلی ارائه میدهیم که همان روش استقرائی است. (جواب تست ۳۱)